حرف دل
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۸  

حقیقت انسان به آنچه که اظهار می کند ،نیست.

 

بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که

از اظهار آن عاجز است.

بنابر این اگر خواستی او را بشناسی

نه به گفته هایش بلکه

به ناگفته های او گوش بسپار.



 
سکوت
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱  

و سکوت زیباترین آواز در سمفونی تنهایی

در اوج فرو رفتن در خویش

                 در اعماق قله ی رهایی

به هنگامی که نمی بینی آشنایی که ببیند تورا

                         که برهاند تورا از قفس بغض

 که بپرسد: (( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟))

 

کاش گوشی ، سکوتم را می شنید ....

 


 
و دیگر هیچ ...
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤  

من تمام هستى ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان ، آتش زدم کشتم

من بهار عشق را دیدم ، ولى باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

به عشق منتظر بودن

همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

 



 
پرچم سرخ
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۸  

امام صادق(ع) : کل شهر محرم و کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

 

   در قبایل عرب همواره جنگ بود اما مکه ( زمین حرام ) بود و سه ماه رجب ، ذی القعده و ذی الحجه ، محرم ( زمان حرام ) یعنی که جنگ در آن حرام است . دو قبیله که با هم می جنگیدند تا وارد ماه حرام می شدند جنگ را موقتا تعطیل می کردند اما برای آنکه اعلام کنند که : ( در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست و ماه محرم رسیده است و چون بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت ) سنت این بود که بر قبه خیمه فرمانده قبیله پرچم سرخی بر می افراشتند تا دوستان ، دشمنان و مردم همه بدانند که جنگ پایان نیافته است . آنها که کربلا می روند می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است ، اما می بینند  که بر قبه آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزاز است .

بگذار این (( سالهای حرام )) بگذرد .....



 
درد
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۱  
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


 
ميلاد علي ابن موسي الرضا (ع)
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱  
سلام بر تو ای ملکوت فروتن خداوند در سرزمین ایران؛ سلام بر تو ای پاره ی پیکر پیامبر ؛ سلام بر تو ای سلطان قلبها ؛ سلام بر تو ای مولای مهربان و بیکران ؛ آقا جان ! نامت برای من همواره قرین خاطراتی است که از نور آکنده است . رواق های دل گشای مزارت و کاشی هایی که نور آفتاب جمالت در آن ستاره های درخشان تلالو می باشد و سنگ هایی که پرسخن ترین سنگ های عالمند و با تمام زائران تو راز می گویند و حوض هایی که فواره های معرفت آدمیان در آن می جوشند و گلدسته هایی که اشاره ی همیشه ی توست به آسمان الهی ....

 
پاييزی
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸  

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

تو بي برگي و منهم چون تو بي برگم

چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد ـ

بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد

مرا هم گريه ميبايد ـ

مرا هم گريه ميشايد

كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد

بخود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است

و در سوك بزرگ باغ، گريان است

***

بهنگام غروب تلخ و دلگيرت ـ

كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد ميبوسد

و باغ زرد را بدرود ميگويد ـ

دود در خاطرم يادي سيه چون دود ـ

بياد آرم كه: با « مادر » مرا وقتي وداع جاوداني بود

و همراه نگاه ما ـ

غمين اشك جدائي بود و رنج بوسه بدرود .

***

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده ـ

و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است

تنت در پنجه مرگ است

مرا هم برگ و باري نيست

ز هر عشقي تهي ماندم

نگاهم در نگاه گرم ياري نيست.

***

تو از اين باد پائيزي دلت سرد است ـ

و طفل برگها را پيش چشمت تير باران ميكند پائيز

كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه ميريزند

تو ميماني و عرياني ـ

تو ميماني و حيراني .

***

الا اي باغ پائيزي

دل منهم دلي سرد است

و طفل برگهاي آرزويم را

دست نااميدي تير باران ميكند پائيز

ولي پائيز من پائيز اندوه است ـ

دلم لبريز اندوه است .

چنان زرينه پولكهاي تو كز جنبش هر باد ميبارد ـ

مرا برگ نشاط از شاخه ميريزد

نگاه جانپناهي نيست ـ

كه از لبهاي من لبخند پيروزي بر انگيزد

***

خطا گفتم، خطا گفتم

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

ترا در پي بهاري هست ـ

اميد برگ و باري هست

همين فردا ـ

رخت را مادر ابر بهاري گرم ميشويد ـ

نسيم باد نوروزي ـ

تنت را در حرير ياس مي پيچد ـ

بهارين آفتاب ناز فروردين ـ

بر اندامت لباس برگ ميپوشد ـ

هنرور زرگر ارديبهشت از نو ـ

بر انگشت درختانت نگين غنچه ميكارد ـ

و پروانه، مي شبنم ز جام لاله مينوشد ـ

دوباره گل بهر سو ميزند لبخند ـ

و دست باغبان گلبوته ها را ميدهد پيوند .

در اين هنگامه ها ابري بشوق اين زناشودي ـ

به بزم گل، تگرگ ريز، جاي نقل ميپاشد ـ

و ابري سكه باران به بزم باغ ميريزد

درختان جشن مي گيرند

ز رنگارنگ گلها ميشود بزمت چراغاني

وزين شادي لبان غنچه ها در خنده ميآيد

بهاري پشت سر داري ـ

تو را دل شادمان بايد

***

الا اي باغ پائيزي !

غمت عزم سفر دارد

همين فردا دلت شاد است ـ

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

تو را در پي بهاري هست

اميد برگ و باري هست

ولي در من بهاري نيست

اميد برگ و باري نيست .

***

تو را گر آفتاب بخت نوروزي

لباس برگ ميپوشد

مرا هرگز اميد آفتابي نيست

دلم سرد است و در جان التهابي نيست

تو را گر شادمانه ميكند باران فروردين ـ

مرا باران بغير از ديده تر نيست .

تو را گر مادر ابر بهاري هست ـ

مرا نقشي ز مادر نيست .

***

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني

ولي در كلبه تاريك جان من ـ

نشان از كور سوئي نيست

نسيم آرزوئي نيست

گل خوش رنگ و بوئي نيست

اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست ـ

كه گلهاي غمم را آبياري ميكن شبها

اگر بر چهره ام لبخند مي بيني

مرا لبخند انده است بر لبها

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!



 
يه پنجره
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٦  
یه پنجره با یه قفس یه حنجره بی هم نفس
سهم من ازبا تو بودن یه خاطره است همین و بس
تو این مثلث غریب ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر می رسم از اون ور شب اومدم
یه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم
می خوام تو این سکوت تلخ صدات از یاد ببرم
بزار که کوله بارم رو شونه شب بذارم
باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو نگام شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم از آرزوهای محال
قصه ما تموم شده با یه علامت سوال
.


 
سر گذشت گل غم
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۱  

سر گذشت گل غم

 

 

تا در این دهر دیده کردم باز

گل غم در دلم به ناز شکفت

بر لبم تا که خنده پیدا شد

گل او هم به خنده ای وا شد

هر چه بر من زمانه می افزود

گل غم را از آن نصیبی بود

همچو جان در میان سینه نشست

رشته عمر ما به هم پیوست

چون بهار جوانیَم پژمرد

گفتم این گل ز غصه خواهد مرد

یا دلم را چو روزگار شکست

گفتم او را چو من شکستی هست

می کنم چون درون سینه نگاه

آه از این بخت بد  چه بینم  آه ...

گل غم مست جلوه خویش است

هر نفس تازه رو تر از پیش است

زندگی تنگنای ماتم بود

گل گلزار او همین غم بود

او گلی را به سیه من کاشت

که بهارش خزان نخواهد داشت !



 
از دام تا قفس
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۱  

از دام تا قفس

بیچاره آن پرنده که پنداشت

با چنگ و ناخن و منقار

با آن همه تلاش و تقلا

-        کوشیدن مدام –

از تنگنای دام

تن می کند رها

پر می کشد به دشت

رو می کند به نور

ره می برد به باغ  به شادی

سر می کند ترانه آزادی

بیچاره آن پرنده

با بال های خسته

با پنجه ی شکسته

منقار و چنگ خونین

در لحظه ای که رشته بیداد را گسست

در لحظه ای که نخوت صیاد را شکست

در آخرین نفس

از تنگنای دام

افتاد در قفس !